تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ
آرشیو وبلاگ
      کیش مهر ()
به بهانه ی روز معلم نویسنده: - ۱۳۸٩/٢/٩

ای معلم ! نام تو ، پایان جهل است .

چه آغاز «مهر» و چه پایان «جهل»، چه روزهاى کوچه هاى مدرسه را دویدن و چه شب هاى تکلیف و تردید، هیچ لحظه اى تو را نمى تواند آن گونه که هستى بنامد.  تو در همه ثانیه هاى روزگار نشسته اى؛ با قلمى در دست و کتابى در دل و فانوسى در نگاه... تو در همه جا نگرانى و سرک مى کشى و گرد و غبار ندانستن را هر لحظه از پیرهن کائنات مى تکانى.  هر جا کتابى گشوده شده است، هر جا اندیشه اى در رواج است، هر جا کلامى متولد مى شود و راه روشنگرى در پیش مى گیرد، پاى تو در میان است. هر کس و هر چیز در هر جا که با ظلمت جهل به ستیز برخیزد، به هیأت تو درمى آید. حتى درختان که شکوفه مى دهند و به کائنات، درس بارور شدن مى آموزند. حتى خورشید که ظلمت شب را درمى نوردد و امید را تلقین مى کند.

تو کیستى که کاروان زندگى در مسیر رفتن خود هرگز از احتیاج قافله سالارى تو خالى نیست؟ هر جا در کوچه هاى تاریک بى خبرى، درى به خانه خورشید باز مى شود، تو گشاینده آن درى. هر جا صداى ستم دیده اى به ستوه آمده از ظلم نعره برمى کشد و خواب زمانه را مى آشوبد، تو جرئت دهنده آن فریادى... هر جا حقیقتى نوظهور سر از خاک برمى آورد، تو نخستین کاشف رویش آن هستى. پس روزت مبارک ...

 

  نظرات ()
عید آمد و ما قبا نداریم نویسنده: - ۱۳۸٩/٢/۸

عید آمد و ما قبا نداریم 

شاعر و روزنامه‌نگار فرهیخته عصر مشروطه

سید اشرف‌الدین حسینی قزوینی (نسیم شمال)


عید آمد و ما قبا نداریم  /   با کهنه قبا صفا نداریم

گردید لباس پاره پاره   /    در پیکر خود عبا نداریم

جز سنگ و کلوخ و آجر و خشت  /  ما بالش و متکا نداریم

مردند تمام قوم خویشان   /    غم‌خوار بجز خدا نداریم

 جز گاو برای کسب روزی    /  در مزرعه رهنما نداریم

آجیل و لباس و پول خوبست   /   اما چکنم که ما نداریم

خوبست بساط ساز و آواز    /    افسوس که ما صدا نداریم

در فصل بهار چون کنم چون   /   دل از غم یار خون کنم خون

عیدی بدهید فصل عید است  / این عید برای ما سعید است

جمشید این بساط را چید / از جم به عجم مهین نوید است

شیرین و هفت سین بیارید  /    ای هموطن مرا امید است

قلیان و گلاب و نقل و شربت  / با چایی لاهیجان مفید است

طفلی که قبای تازه دارد   /   در موسم عید رو سفید است

در فصل بهار چون کنم چون  /  دل از غم یار خون کنم خون

باید شب عید را پلو خورد   /   آن ماهی شور را با چلو خورد

در سال گذشته وقت تحویل    /  با باقلوا شکر پلو خورد

افشرده به ماهی آب نارنج   /   بس تازه بتازه نو بنو خورد

آن جوجه پخته را به یکدم   /   بلعید،ندیدمش چطور خورد

کوکوی برشته را ز بشقاب  /    قاپید به حالت چپو خورد

 اندر سر سبزه مرد زارع   /  این شعر بخواند و نان جو خورد

در فصل بهار چون کنم چون   /    دل از غم یار خون کنم خون

صد شکر تمام شد زمستان / شد فصل بهار و عیش مستان

منقل بکشید سوی مطبخ   / کرسی ببرید از شبستان

آن سینی هفت سین  بیارید / با سبزه و سنجد و سپستان

سورنج و سماق و سرکه و سیر /  آرید به صفحه گلستان

ریزید شراب ارغوانی   /    اندر بلور قدح مستان

یاد از فقرا نموده ناگاه    /  دیشب یکی از خدا پرستان

 عریان و برهنه در شب عید   /   می گفت یکی از تنگدستان

در فصل بهار چون کنم چون    /   دل از غم یار خون کنم خون

یاران چکنم که کس ندارم   /   بلبل شده ام قفس ندارم

خواهم بگریزم از زمانه   /    اصلا ره پیش و پس ندارم

بازار وطن شده پر از دزد   /   یک شحنه و یک عسس ندارم

هر روز عوض شود وزیری  /  در محکمه دادرس ندارم

گلدسته باغ عقل و هوشم   /   من طاقت خار و خس ندارم

جز علم و ترقی و معارف  /   اندر دل خود هوس ندارم

عید است برای پختن آش   /  پول نخود و عدس ندارم

در فصل بهار چون کنم چون  /  دل از غم یار خون کنم خون

 

  نظرات ()
مطالب اخیر القدس : ای قدس سراینده : نزّار قبّانی شعر عقاب ( دکتر ناتل خانلری ) شعری از غاده السمان به بهانه ی روز معلم عید آمد و ما قبا نداریم مرد و چاه شرمنده ی قرآن رقص و سماع طریقه مولویه اسرار التوحید هلن کلر : نا بینای نابغه
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من آوای آزاد پروفایلم در سایت متخصصین چهره های ماندگار دکتر علی زنگنه رنگين كمان ايران علیرضا صدریخواه فال حافظ قاسم آبادی ها ققنوس مثنوی معنوی مهرداد زنگنه شب های نقره ای ورزش ایرانی پرتال زیگور طراح قالب