تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ
آرشیو وبلاگ
      کیش مهر ()
القدس : ای قدس سراینده : نزّار قبّانی نویسنده: - ۱۳٩٠/٩/۱٧

القدس : ای قدس              سراینده : نزّار قبّانی   ترجمه : محمد زنگنه

بَکَیتُ... حتّی انتَهتِ الدُّموع : چندان گریستم که اشکهایم خشکید .
صَلّیتُ... حتّی ذابَتِ الشُّموع:  چندان نیایش کردم که شمع ها آب شد .
سَألتُ عَن محمّدٍ فیکِ و عَن یَسوع  : از تو از محمد(ص) و از مسیح(س) پرسید .


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
شعری از غاده السمان نویسنده: - ۱۳۸٩/۸/٢٩

 


شعری از غاده السمان شاعری توانا از سوریه


اگر به خانه‌ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سیاه
می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها
نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم
شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
می‌خواهم ... بدوزمش به سق
... اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود،
می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !
صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!
می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه می‌زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم

  نظرات ()
به بهانه ی روز معلم نویسنده: - ۱۳۸٩/٢/٩

ای معلم ! نام تو ، پایان جهل است .

چه آغاز «مهر» و چه پایان «جهل»، چه روزهاى کوچه هاى مدرسه را دویدن و چه شب هاى تکلیف و تردید، هیچ لحظه اى تو را نمى تواند آن گونه که هستى بنامد.  تو در همه ثانیه هاى روزگار نشسته اى؛ با قلمى در دست و کتابى در دل و فانوسى در نگاه... تو در همه جا نگرانى و سرک مى کشى و گرد و غبار ندانستن را هر لحظه از پیرهن کائنات مى تکانى.  هر جا کتابى گشوده شده است، هر جا اندیشه اى در رواج است، هر جا کلامى متولد مى شود و راه روشنگرى در پیش مى گیرد، پاى تو در میان است. هر کس و هر چیز در هر جا که با ظلمت جهل به ستیز برخیزد، به هیأت تو درمى آید. حتى درختان که شکوفه مى دهند و به کائنات، درس بارور شدن مى آموزند. حتى خورشید که ظلمت شب را درمى نوردد و امید را تلقین مى کند.

تو کیستى که کاروان زندگى در مسیر رفتن خود هرگز از احتیاج قافله سالارى تو خالى نیست؟ هر جا در کوچه هاى تاریک بى خبرى، درى به خانه خورشید باز مى شود، تو گشاینده آن درى. هر جا صداى ستم دیده اى به ستوه آمده از ظلم نعره برمى کشد و خواب زمانه را مى آشوبد، تو جرئت دهنده آن فریادى... هر جا حقیقتى نوظهور سر از خاک برمى آورد، تو نخستین کاشف رویش آن هستى. پس روزت مبارک ...

 

  نظرات ()
عید آمد و ما قبا نداریم نویسنده: - ۱۳۸٩/٢/۸

عید آمد و ما قبا نداریم 

شاعر و روزنامه‌نگار فرهیخته عصر مشروطه

سید اشرف‌الدین حسینی قزوینی (نسیم شمال)


عید آمد و ما قبا نداریم  /   با کهنه قبا صفا نداریم

گردید لباس پاره پاره   /    در پیکر خود عبا نداریم

جز سنگ و کلوخ و آجر و خشت  /  ما بالش و متکا نداریم

مردند تمام قوم خویشان   /    غم‌خوار بجز خدا نداریم

 جز گاو برای کسب روزی    /  در مزرعه رهنما نداریم

آجیل و لباس و پول خوبست   /   اما چکنم که ما نداریم

خوبست بساط ساز و آواز    /    افسوس که ما صدا نداریم

در فصل بهار چون کنم چون   /   دل از غم یار خون کنم خون

عیدی بدهید فصل عید است  / این عید برای ما سعید است

جمشید این بساط را چید / از جم به عجم مهین نوید است

شیرین و هفت سین بیارید  /    ای هموطن مرا امید است

قلیان و گلاب و نقل و شربت  / با چایی لاهیجان مفید است

طفلی که قبای تازه دارد   /   در موسم عید رو سفید است

در فصل بهار چون کنم چون  /  دل از غم یار خون کنم خون

باید شب عید را پلو خورد   /   آن ماهی شور را با چلو خورد

در سال گذشته وقت تحویل    /  با باقلوا شکر پلو خورد

افشرده به ماهی آب نارنج   /   بس تازه بتازه نو بنو خورد

آن جوجه پخته را به یکدم   /   بلعید،ندیدمش چطور خورد

کوکوی برشته را ز بشقاب  /    قاپید به حالت چپو خورد

 اندر سر سبزه مرد زارع   /  این شعر بخواند و نان جو خورد

در فصل بهار چون کنم چون   /    دل از غم یار خون کنم خون

صد شکر تمام شد زمستان / شد فصل بهار و عیش مستان

منقل بکشید سوی مطبخ   / کرسی ببرید از شبستان

آن سینی هفت سین  بیارید / با سبزه و سنجد و سپستان

سورنج و سماق و سرکه و سیر /  آرید به صفحه گلستان

ریزید شراب ارغوانی   /    اندر بلور قدح مستان

یاد از فقرا نموده ناگاه    /  دیشب یکی از خدا پرستان

 عریان و برهنه در شب عید   /   می گفت یکی از تنگدستان

در فصل بهار چون کنم چون    /   دل از غم یار خون کنم خون

یاران چکنم که کس ندارم   /   بلبل شده ام قفس ندارم

خواهم بگریزم از زمانه   /    اصلا ره پیش و پس ندارم

بازار وطن شده پر از دزد   /   یک شحنه و یک عسس ندارم

هر روز عوض شود وزیری  /  در محکمه دادرس ندارم

گلدسته باغ عقل و هوشم   /   من طاقت خار و خس ندارم

جز علم و ترقی و معارف  /   اندر دل خود هوس ندارم

عید است برای پختن آش   /  پول نخود و عدس ندارم

در فصل بهار چون کنم چون  /  دل از غم یار خون کنم خون

 

  نظرات ()
مرد و چاه نویسنده: - ۱۳۸۸/۱۱/۱٥

روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسیار دردش آمد ...

یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای ...

یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت ؟

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد !

یک یوگیست به او گفت : درد فقط در ذهن تو هست. درد  واقعیت ندارند ...

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت .

یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد .

یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی افتادنش را ، به داخل چاه پیدا کند .

یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است .

یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی ... ؟

سپس فرد بیسوادی بر او گذشت و دستش را گرفت و از چاه بیرونش آورد...!!! ؟؟؟ 

 

 

  نظرات ()
شرمنده ی قرآن نویسنده: - ۱۳۸۸/۱٠/۱٦

قرآن، من شرمنده ام!!

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه کس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام . یکی ذوق میکند که ترا بر روی برنج نوشته،‌یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق میکند که ترا با طلا نوشته ، ‌یکی به خود میبالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و ... ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟
قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان که ترا می خوانند و ترا می شنوند ،‌ آنچنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند . اگر چند آیه از ترا به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند " احسنت ...! " گویی مسابقه نفس است ...
قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،‌خواندن تو آز آخر به اول ، ‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ،‌ حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .
آنانکه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ، ‌گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است.  

..جایی در پشت ذهنت ، به خاطر بسپار که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست

 

  نظرات ()
رقص و سماع طریقه مولویه نویسنده: - ۱۳۸٦/۱٠/۱٩

در این مراسم شیخ در وسط دایره اى مى ایستد. قالیچه اى سرخ رنگ (نماد اتحاد با عالم شهود) به سوى مکه گسترانده مى شود. مراسم با تلاوت قرآن و نعت (شعرى که در ثناى نبى سروده مى شود) آغاز مى شود. نوازندگان روبروى شیخ مى نشینند و سکوتى که در پى تلاوت قرآن و نعت نبى بر مجلس سایه افکنده با صداى طبل شکسته مى شود. پس از آن تکنوازى نى شروع مى شود. سپس درویشان به دنبال شیخ در دایره تالار مى ایستند و به یکدیگر سر فرو مى آورند.رقص با نخستین سلام یک درویش آغاز مى شود. درویش با بوسه اى بر دست شیخ از او براى سماع رخصت مى طلبد. مرشد سماع، او را به جاى خود راهنمایى مى کند. نوازندگان و خوانندگان کر شروع به خواندن مى کنند. شیخ در جاى خود ایستاده و درویشان برگرد او باز مى شوند و مى چرخند و آهسته ذکرالله، الله، الله را زیر لب تکرار مى کنند. این بخش ازمراسم تقریباً ۱۰دقیقه به طول مى کشد و براى چهاربار تکرار مى شود. در چهارمین سلام خود شیخ نیز به رقص ملحق مى شود. در نظمى خورشید وارمولانا، شیخ، نماد خورشید است و درویشان به مانند ستارگان به دور خود و به دور شیخ چرخ مى زنند.ایشان چرخ زنان دست راستشان را براى کسب رحمت الهى به سوى آسمان دراز مى کنند تا آن را به قلب خود منتقل سازند و از قلب نیز با پایین آوردن دست چپ به سوى زمین آن را از رحمت الهى سیراب مى سازند. هنگامى که یک نفر پاى خود را محکم به زمین مى کوبد، دیگرى دنباله کار او را مى گیرد و رقص را ادامه مى دهد. فراز و فرود پاى راست دائماً با ذکر آهنگین الله، الله، الله همراه است. بدین ترتیب سمبولیزم نهان در رقص و سماع طریقه مولویه به عشق آسمانى و شور عرفانى و نیز اتحاد با خدا اشارت دارد. در پایان، درویشان هوهوکنان به یکدیگر ملحق شده و با ذکر فاتحه و اداى نماز براى مولانا و شمس تبریزى مراسم را به پایان مى رسانند.

 

  نظرات ()
اسرار التوحید نویسنده: - ۱۳۸٦/۱٠/۱٩

اسرار التوحید : محمد ابن منور

 

در میان آثار صوفیانه، اسرار التوحید هم از نظر محتوا و هم از نظر لطف تعبیر و شیوایی شهرتی بسزا دارد. برای پژوهش در مکتب تصوف و عرفان و آگاهی از اصول و فروع و تاریخ این مکتب که زمانی نفوذ شگفت آوری در جهان اسلامی داشته است تا آنجا که امیران و پادشاهان مقتدر در برابر مشایخ و پیران طریقت جانب احتیاط را رعایت می کردند، این کتاب مرجعی مهم است. خواننده ی کتاب در ضمن اطلاع از شرح حال ابو سعید ابی الخیر که داستان وار و به شیوه ای دلپذیر و شیرین تحریر شده است، با رسوم و عادات و طرز تشکیلات و اجتماعات صوفیه و مفهوم واقعی بعضی مصطلحات این فرقه از قبیل خلوت، ریاضت، مراقبت، سماع، رقص، خرقه، مرقع، زاویه، وجد، حال، قبض، بسط و نیز با بعضی رویدادهای تاریخی و اوضاع اجتماعی قرن پنجم و ششم واحوال و اقوال برخی از عرفا و مشایخ و رجال معتبر آشنا می شود.اسرار التوحید از مایه ی اخلاقی برخوردار است. نکات اخلاقی کتاب آنچنان شیوا و لطیف تعبیر شده است که حتی سختترین دلها را، اگر هم مداق " قلوبهم کالحجارة او اشدّ قسوةً " باشند نرم می کند.

 

استاد دکتر صفا اسرار التوحید را از جمله ی شاهکارهای انکار ناپذیر نثر پارسی می داند. وی معتقد است که " روانی انشا و انسجام و استحکام عبارات و رعایت تام و تمام موازین فصاحت و بلاغت در این کتاب به حد اعلای خود رسیده است و با آنکه کتاب در اواخر قرن ششم یعنی دوره ی استیلای سبک مصنوع نگارش یافته، به هیچ روی اثری از آثار تصنع جز در مقدمه ی آن مشهود نیست. کوتاهی جمله ها و تمامی آنها و به کار رفتن کلمات و ترکیبات اصیل پارسی از همه جای این کتاب مشهود است و سرگذشتها با چنان مهارت حکایت شده است که گیرندگی خاص آنها خواننده را همه جا مجذوب نگاه می دارد. " مرحوم بهمنیار در این سخن با دکتر صفا همعقیده است و می نویسد: " بهترین وصفی که از اسرار التوحید را از آغاز تا انجام شامل می شود، این است که نزدیک به هشت قرن از تألیف آن می گذرد و مندرجاتش همچنان تازه و به نثر مفهوم و متداول در این زمان تا به حدی شبیه و نزدیک است که خواننده ی آن تصور می کند که به خواندن شیواترین نثری که از قلم ماهرترین نویسنده ی قرن اخیر جاری شده است اشتغال دارد."

 

  نظرات ()
هلن کلر : نا بینای نابغه نویسنده: - ۱۳۸٦/۱٠/۱٩

هلن کلر: نابینای نابغه

 

هلن کلر ، در 27 ژوئن سال 1880 بدنیا آمد. پدرش آرتور کلر از یک خاندان قدیمی سویس بود که در آغاز دوران مستعمراتی آمریکا به این سرزمین کوچ کرده بود و مادرش کیت آدامز که همسر دوم آرتور بود . سالها از او جوانتر بود و از حیث نسب به ژنرال « ربرت لی » سردار نامی آمریکائی و فرمانده کل نیروهای ائتلافی بود . در شش ماهگی زبان به سخن گشود و هنوز یکسال نداشت که تبی سوزنده بر او مستولی گشت و از سه حس بزرگ حیاتی یعنی بینائی و شنوائی و تکلم محروم شد : علت این بیماری مرموز هرگز تشخیص داده نشد . در پنج سالگی بیشتر کارهای خانه را انجام میداد و با حافظه ای عجیب و نیروی مافوق تصور همه چیز را بکمک احساس درک می کرد . در هفت سالگی زنی بنام «آن مانسفیلد سولیوان » قدم بخانه هلن  گذاشت تا تعلیم و ترتیب وی را به عهده گیرد . « آن سولیوان » زنی که بحقیقت سرنوشت هلن را تغییر داد با صبر و حوصله بسیار خواندن و نوشتن را به کمک انگشتان به هلن آموخت . هلن در دوازده سالگی به دبستان و دبیرستان و سپس به دانشگاه رفت در تمام این مدت آنچه را که استاد میگفت :  آن سولیوان به کمک انگشتان به او می فهماند .

 

 وی در سال 1902 کتاب « داستان زندگی من » را نوشت و دو سال بعد که این کتاب منتشر شد مردم استقبالی عجیب از آن بعمل آوردند در سال 1913  هلن کلر شروع به یک سلسله سخنرانی کرد و به شهرهای مهم آمریکا و اروپا سفر نمود . و در همین سالها اثر دیگر خود را بنام « خارج از دنیای تاریکی » نگاشت در بیستم اکتبر 1931 دوست وفادار او یعنی خانم آن سولیوان چشم از جهان بربست و هلن را تنها گذاشت . این زن عجیب تا بحال 12 کتاب را تالیف نموده و بخاطر شهرت عجیبش در همه جا معروف و مشهور است.

 

  نظرات ()
استاد ابراهیم زنگنه نویسنده: - ۱۳۸٦/٩/٢٥

احوال و آثار استاد ابراهیم زنگنه

 

 

    ابراهیم زنگنه محقق و پژوهشگر پرکار خراسانی در سوم تیر ماه 1314هـ . ش در خانواده ای متوسط در شهر قاسم آباد مرکز فعلی بخش جلگه زوزن از توابع شهرستان خواف چشم به جهان گشود.

 

         پدرش که مرد بیدار دل و روشن ضمیری بود وی را در سن پنج سالگی به مکتب گذاشت . چندی بعد معلّمی از شهرستان قاین به منزل آورد تا به صورت خصوصی پسرش را تعلیم دهد. یک سال بعد وارد مکتب خانه ی مرحوم شیخ محمد حسین محرابی شد ودر محضر ایشان نصاب الصبیان ، جامع المقدّمات و کتاب های فارسی نظیر شاهنامه و حافظ را فرا گرفت .

 

بعد از مدّتی در سال 1330 هـ . ش گواهینامه ی ششم ابتدایی را به صورت داوطلب آزاد از تربت حیدریه اخذ کرد.   در سال1337 هـ . ش به عنوان نخستین نفر از منطقه ی خواف به دریافت دیپلم کشاورزی نایل آمد و سپس دیپلم ادبی گرفت . بعد ها در ضمن خدمت در سال 1354 از مراجع علمی گواهی منقول و معقول دریافت کرد.

 

      دوران خدمات فرهنگی : استاد ابراهیم زنگنه از هفتم مهر ماه سال 1337 به استخدام وزارت فرهنگ در آمد  و به عنوان مدیر مدرسه ی کجنه ی زوزن به خدمت مشغول شد. در آبان ماه سال 1343به سمت راهنمای تعلیماتی منطقه ی خواف و نیز در سوم آذر ماه 1344 به ریاست آموزش و پرورش خواف منصوب گردید. وی تا آ خر سال 1359 که در این سمت باقی بود همیشه جزء مسئولین موفّق و فعّال آموزش و پرورش خراسان معرفی می شد.

 

      استاد زنگنه از دی ماه 1359 به تقاضای شخصی به مشهد منتقل شد و تا اول مهر ماه 1373 که به افتخار باز نشستگی نایل آمد در اداره کل آموزش و پرورش خراسان کارشناس مسئول آمزش بزرگسالان و نیز کارشناس مسئول آموزش استثنایی منشاء خدمات ارزشمندی گردید و بارها مورد تقدیر مقامات وزارت آموزش و پرورش و اداره کل آموزش و پرورش خراسان قرار گرفت.

 

     استاد زنگنه به علّت علاقه ی  وافر به تحقیق و پژوهش از سال 1360 به عضویت اتاق محقّقان آستان  قدس رضوی در آمد و مجدّانه به تحقیق پرداخت،  سپس در سال 1366یه عضویت گروه جغرافیای بنیاد پژوهش های اسلامی آستان قدس رضوی در آمد،  و در سال 1372 تا 1376 نیز به مدیریت گروه جغرافیای همین موسسه ی تحقیقاتی منصوب شد، و در همان حال همچنان به تحقیق و تالیف ادامه می داد و تا کنون حاصل مطالعاتش تالیف حدود 42 جلد کتاب است.

 

از جمله:   1- تاریخ رجال شرق خراسان ( در 8 جلد)   2- علما و شعرای ایرانی مقیم هند  3- مشاهیر مدفون در حرم رضوی  4- سیف الدین باخرزی و خاندان او  5 - فرهنگ عامیانه شرق خراسان  6- آل مظفر سلاطین بر خاسته از خواف  7- تاریخچه ی  آثار باستانی خراسان  8- سیمای هزار ساله خواف و چندین مقاله تاریخی که در مجلّات ذخایر انقلاب ، مشکوه و  زایر به چاپ رسیده است

 

 

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »
مطالب اخیر القدس : ای قدس سراینده : نزّار قبّانی شعری از غاده السمان به بهانه ی روز معلم عید آمد و ما قبا نداریم مرد و چاه شرمنده ی قرآن رقص و سماع طریقه مولویه اسرار التوحید هلن کلر : نا بینای نابغه استاد ابراهیم زنگنه
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من آوای آزاد پروفایلم در سایت متخصصین چهره های ماندگار دکتر علی زنگنه رنگين كمان ايران علیرضا صدریخواه فال حافظ قاسم آبادی ها ققنوس مثنوی معنوی مهرداد زنگنه شب های نقره ای وکیل من آموزش آشپزی پرتال زیگور طراح قالب