+ القدس : ای قدس سراینده : نزّار قبّانی
القدس : ای قدس سراینده : نزّار قبّانی ترجمه : محمد زنگنه
بَکَیتُ... حتّی انتَهتِ الدُّموع : چندان گریستم که اشکهایم خشکید .
صَلّیتُ... حتّی ذابَتِ الشُّموع: چندان نیایش کردم که شمع ها آب شد .
سَألتُ عَن محمّدٍ فیکِ و عَن یَسوع : از تو از محمد(ص) و از مسیح(س) پرسید .
ادامه مطلب
+ شعر عقاب ( دکتر ناتل خانلری )
دکتر پرویز ناتل خانلری
دکتر پرویز ناتل خانلری در اسفند ماه سال 1292 شمسی در تهران به دنیا امد. او دوره ابتدایی و متوسطه را در تهران به پایان برد و سپس وارد دانشکده ادبیات گردید و به تحصیل پرداخت و موفق به اخذ مدرک لیسانس شد. آنگاه به استخدام وزارت فرهنگ درآمد و مدتی مشغول به تدریس در دبیرستانهای رشت شد. از آن پس به تهران منتقل گردید و در دبیرستانهای تهران به کار تدریس مشغول شد. در طی این دوران، دکترای خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی گرفت. دکتر خانلری مدتی در دایره آموزش وزارت فرهنگ و ریاست انتشارات دانشگاه را بر عهده داشت و همچنین به عنوان دانشیار زبان فارسی در دانشگاه تدریس کرد. او در سال 1327شمسی برای تکمیل دانش خود به اروپا سفر کرد و دوره زبان شناسی پاریس را گذراند. سپس بعد از دو سال به ایران بازگشت و به عنوان استاد دانشگاه به کار تدریس مشغول شد. دکتر خانلری در زمان حیات خود فعالیتهای بسیاری نمود از جمله انتشار مجله سخن که از سال 1322شمسی شروع به نشر آن کرد و همچنین تأسیس بنیاد فرهنگ در سال 1344 شمسی که در مدت فعالیت این بنیاد بیش از سیصد عنوان کتاب چاپ و نشر شد که پس از پیروزی انقلاب اسلامی به مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی تغییر نام داد. سرانجام دکتر خانلری پس از عمری خدمت در شهریور 1369 شمسی دار فانی را وداع گفت.
ویژگی سخن
دکتر خانلری یکی از شاعران توانا و نویسنده ای بزرگ به شمار می رود. شعر او دارای مضامین بلند و عالی است و همچنین از انسجام و قدرت خاصی برخوردار است. او در سرودن انواع شعر، مهارت و تبحر داشت که عالیترین و معروفترین اثر او که شهرت زیادی کسب کرد منظومه عقاب است. او همچنین در زمینه نویسندگی یکی از نویسندگان فعال و صاحب نظر به شمار می رود که او از زبان شناسان بزرگ و نقادان و محققان چیره دست بود که آثار گرانبهایی را در این زمینه ها خلق کرده است.
معرفی آثار
دکتر خانلری آثار بسیاری را از خود به یادگار گذاشته است که تعدادی از آنها را معرفی می کنیم. دختر سروان از آثار پوشکین، تحقیق بنیادی در عروض و قافیه و چگونگی اوزان غزل، غزلهای خواجه حافظ شیرازی، وزن شعر فارسی، ماه در مرداب، مجموعه شعر، ترانه های منتخب رباعیات شاعران مشهور،تاریخ زبان فارسی در 5 جلد، دستور زبان فارسی، دیوان سمک عیار، روانشناسیو تطبیق آن با اصول پرورش و آثار بسیاری دیگر که به معرفی آن نمی پردازیم.
وی خود با آن که در جوانی در شاعری گرایشهایی مشابه نیما یوشیج داشت، ولی با مطالعه بیشتر به این نتیجه رسید که عروض فارسی ظرفیتهای گستردهای دارد و آنچه نیازمند تغییر و تحول است ، زبان شعر است که باید امروزی شود. مجموعه اشعار او با نام «ماه در مرداب» در سال ۱۳۴۳ انتشار یافت و بارها تجدید چاپ شد.
شعر «عقاب» او که به صادق هدایت تقدیم شده، از زیباترین و پرمحتواترین نمونههای شعر معاصر ایران است.
گشت غمناک دل و جان عقاب چو ازو دور شد ایام شباب
دید کش دور به انجام رسید آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل بر گیرد ره سوی کشور دیگر گیرد
خواست تا چاره ناچار کند دارویی جوید و در کار کند
صبحگاهی ز پی چاره کار گشت بر باد سبک سیر سوار
گله کاهنگ چرا داشت به دشت ناگه از وحشت پر ولوله گشت
و ان شبان بیم زده، دل نگران شد پی بره نوزاد دوان
کبک در دامن خاری آویخت مار پیچید و به سوراخ گریخت
آهو استاد و نگه کرد و رمید دشت را خط غباری بکشید
لیک صیاد سر دیگر داشت صید را فارغ و آزاد گذاشت
چاره مرگ نه کاریست حقیر زنده را دل نشود از جان سیر
صید هر روزه به چنگ آمد زود مگر آن روز که صیاد نبود
آشیان داشت در آن دامن دشت زاغکی زشت و بد اندام و پلشت
سنگها از کف طفلان خورده جان ز صد گونه بلا در برده
سالها زیسته افزون زشمار شکم آکنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا دید عقاب ز آسمان سوی زمین شد به شتاب
گفت که ای دیده ز ما بس بیداد با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلی دارم اگر بگشایی بکنم آنچه تو میفرمیای
گفت: ما بنده درگاه توایم تا که هستیم هوا خواه توایم
بنده آماده بود فرمان چیست؟ جان به راه تو سپارم، جان چیست؟
دل چو در خدمت تو شاد کنم ننگم آید که زجان یاد کنم
این همه گفت ولی در دل خویش گفتگویی دگر آورد به پیش
کاین ستمکار قوی پنجه کنون از نیازست چنین زار و زبون
لیک ناگه چو غضبناک شود زو حساب من و جان پاک شود
دوستی را چو نباشد بنیاد حزم را بایدت از دست نداد
در دل خویش چو این رای گزید پر زد و دور ترک جای گزید
زار و افسرده چنین گفت عقاب که مرا عمر حبابیست بر آب
راست است این که مرا تیز پرست لیک پرواز زمان تیز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت به شتاب ایام از من بگذشت
ارچه از عمر دل سیری نیست مرگ میآید و تدبیری نیست
من و این شهپر و این شوکت و جاه عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟
تو بدین قامت و بال ناساز به چه فن یافتهای عمر دراز؟
پدرم از پدر خویش شنید که یکی زاغ سیه روی پلید
با دو صد حیله به هنگام شکار صد ره از چنگش کردست فرار
پدرم نیز به تو دست نیافت تا به منزلگه جاوید شتافت
لیک هنگام دم باز پسین چون تو بر شاخ شدی جایگزین
از سر حسرت با من فرمود کاین همان زاغ پلیدست که بود
عمر من نیز به یغما رفته است یک گل از صد گل تو نشکفته است
چیست سرمایه این عمر دراز؟ رازی اینجاست تو بگشا این راز
زاغ گفت : گر تو درین تدبیری عهد کن تا سخنم بپذیری
عمرتان گر که پذیرد کم و کاست دیگران را چه گنه کاین ز شماست
زآسمان هیچ نیایید فرود آخر از این همه پرواز چه سود؟
پدر من که پس از سیصد و اند کان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت که بر چرخ اثیر بادها راست فراوان تاثیر
بادها کز زبر خاک وزند تن و جان را نرسانند گزند
هر چه از خاک شوی بالاتر باد را بیش گزندست و ضرر
تا به جایی که بر اوج افلاک آیت مرگ شود پیک هلاک
ما از آن سال بسی یافتهایم کز بلندی رخ بر تافتهایم
زاغ را میل کند دل به نشیب عمر بسیارش از آن گشته نصیب
دیگر این خاصیت مردار است عمر مردار خوران بسیار است
گند و مردار بهین درمانست چاره رنج تو زان آسانست
خیز و زین بیش ره چرخ مپوی طعمه خویش بر افلاک مجوی
آسمان جایگهی سخت نکوست به از آن کنج حیاط و لب جوست
من که بس نکته نیکو دانم راه هر برزن و هر کو دانم
آشیان در پس باغی دارم وندر آن باغ سراغی دارم
خوان گسترده الوانی هست خوردنیهای فراوانی هست
آنچه زان زاغ و را داد سرا گند زاری بود اندر پس باغ
بوی بد رفته از آن تا ره دور معدن پشّه، مقام زنبور
نفرتش گشته بلای دل و جان سوزش و کوری دو دیده از آن
آن دو همراه رسیدند از راه زاغ بر سفره خود کرد نگاه
گفت :خوانی که چنین الوانست لایق حضرت این مهمانست
میکنم شکر که درویش نیم خجل از ما حضر خویش نیم
گفت و بنشست و بخورد از آن گند تا بیاموزد از و مهمان پند
عمر در اوج فلک برده به سر دم زده در نفس باد سحر
ابر را دیده به زیر پر خویش حیوان را همه فرمانبر خویش
بارها آمده شادان ز سفر به رهش بسته فلک طاق ظفر
سینه کبک و تذرو و تیهو تازه و گرم شده طعمه او
اینک افتاده بر این لاشه و گند باید از زاغ بیاموزد پند؟
بوی گندش دل و جان تافته بود حال بیماری دق یافته بود
گیج شد، بست دمی دیده خویش دلش از نفرت و بیزاری ریش
یادش آمد که بر آن اوج سپهر هست پیروزی و زیبایی و مهر
فرّ و آزادی و فتح و ظفرست نفس خرّم باد سحرست
دیده بگشود و به هر سو نگریست دید گردش اثری زینها نیست
آنچه بود از همه سو خواری بود وحشت و نفرت و بیزاری بود
بال بر هم زد و برجست از جا گفت : کای یار ببخشای مرا
سالها باش و بدین عیش بناز تو و مردار تو عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی گند و مردار ترا ارزانی
گر بر اوج فلکم باید مرد عمر در گند به سر نتوان برد
شهپر شاه هوا اوج گرفت زاغ را دیده بر او مانده شگفت
رفت و بالا شد و بالاتر شد راست با مهر فلک همسر شد
لحظهای چند بر این لوح کبود نقطهای بود و سپس هیچ نبود
+ شعری از غاده السمان
+ به بهانه ی روز معلم
ای معلم ! نام تو ، پایان جهل است .
چه آغاز «مهر» و چه پایان «جهل»، چه روزهاى کوچه هاى مدرسه را دویدن و چه شب هاى تکلیف و تردید، هیچ لحظه اى تو را نمى تواند آن گونه که هستى بنامد. تو در همه ثانیه هاى روزگار نشسته اى؛ با قلمى در دست و کتابى در دل و فانوسى در نگاه... تو در همه جا نگرانى و سرک مى کشى و گرد و غبار ندانستن را هر لحظه از پیرهن کائنات مى تکانى. هر جا کتابى گشوده شده است، هر جا اندیشه اى در رواج است، هر جا کلامى متولد مى شود و راه روشنگرى در پیش مى گیرد، پاى تو در میان است. هر کس و هر چیز در هر جا که با ظلمت جهل به ستیز برخیزد، به هیأت تو درمى آید. حتى درختان که شکوفه مى دهند و به کائنات، درس بارور شدن مى آموزند. حتى خورشید که ظلمت شب را درمى نوردد و امید را تلقین مى کند.
تو کیستى که کاروان زندگى در مسیر رفتن خود هرگز از احتیاج قافله سالارى تو خالى نیست؟ هر جا در کوچه هاى تاریک بى خبرى، درى به خانه خورشید باز مى شود، تو گشاینده آن درى. هر جا صداى ستم دیده اى به ستوه آمده از ظلم نعره برمى کشد و خواب زمانه را مى آشوبد، تو جرئت دهنده آن فریادى... هر جا حقیقتى نوظهور سر از خاک برمى آورد، تو نخستین کاشف رویش آن هستى. پس روزت مبارک ...
+ عید آمد و ما قبا نداریم
عید آمد و ما قبا نداریم
شاعر و روزنامهنگار فرهیخته عصر مشروطه
سید اشرفالدین حسینی قزوینی (نسیم شمال)
عید آمد و ما قبا نداریم / با کهنه قبا صفا نداریم
گردید لباس پاره پاره / در پیکر خود عبا نداریم
جز سنگ و کلوخ و آجر و خشت / ما بالش و متکا نداریم
مردند تمام قوم خویشان / غمخوار بجز خدا نداریم
جز گاو برای کسب روزی / در مزرعه رهنما نداریم
آجیل و لباس و پول خوبست / اما چکنم که ما نداریم
خوبست بساط ساز و آواز / افسوس که ما صدا نداریم
در فصل بهار چون کنم چون / دل از غم یار خون کنم خون
عیدی بدهید فصل عید است / این عید برای ما سعید است
جمشید این بساط را چید / از جم به عجم مهین نوید است
شیرین و هفت سین بیارید / ای هموطن مرا امید است
قلیان و گلاب و نقل و شربت / با چایی لاهیجان مفید است
طفلی که قبای تازه دارد / در موسم عید رو سفید است
در فصل بهار چون کنم چون / دل از غم یار خون کنم خون
باید شب عید را پلو خورد / آن ماهی شور را با چلو خورد
در سال گذشته وقت تحویل / با باقلوا شکر پلو خورد
افشرده به ماهی آب نارنج / بس تازه بتازه نو بنو خورد
آن جوجه پخته را به یکدم / بلعید،ندیدمش چطور خورد
کوکوی برشته را ز بشقاب / قاپید به حالت چپو خورد
اندر سر سبزه مرد زارع / این شعر بخواند و نان جو خورد
در فصل بهار چون کنم چون / دل از غم یار خون کنم خون
صد شکر تمام شد زمستان / شد فصل بهار و عیش مستان
منقل بکشید سوی مطبخ / کرسی ببرید از شبستان
آن سینی هفت سین بیارید / با سبزه و سنجد و سپستان
سورنج و سماق و سرکه و سیر / آرید به صفحه گلستان
ریزید شراب ارغوانی / اندر بلور قدح مستان
یاد از فقرا نموده ناگاه / دیشب یکی از خدا پرستان
عریان و برهنه در شب عید / می گفت یکی از تنگدستان
در فصل بهار چون کنم چون / دل از غم یار خون کنم خون
یاران چکنم که کس ندارم / بلبل شده ام قفس ندارم
خواهم بگریزم از زمانه / اصلا ره پیش و پس ندارم
بازار وطن شده پر از دزد / یک شحنه و یک عسس ندارم
هر روز عوض شود وزیری / در محکمه دادرس ندارم
گلدسته باغ عقل و هوشم / من طاقت خار و خس ندارم
جز علم و ترقی و معارف / اندر دل خود هوس ندارم
عید است برای پختن آش / پول نخود و عدس ندارم
در فصل بهار چون کنم چون / دل از غم یار خون کنم خون
+ مرد و چاه
روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسیار دردش آمد ...
یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای ...
یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت ؟
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد !
یک یوگیست به او گفت : درد فقط در ذهن تو هست. درد واقعیت ندارند ...
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت .
یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد .
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی افتادنش را ، به داخل چاه پیدا کند .
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است .
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی ... ؟
سپس فرد بیسوادی بر او گذشت و دستش را گرفت و از چاه بیرونش آورد...!!! ؟؟؟
+ شرمنده ی قرآن
قرآن، من شرمنده ام!!
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه کس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام . یکی ذوق میکند که ترا بر روی برنج نوشته،یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،یکی ذوق میکند که ترا با طلا نوشته ، یکی به خود میبالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و ... ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟
قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان که ترا می خوانند و ترا می شنوند ، آنچنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند . اگر چند آیه از ترا به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند " احسنت ...! " گویی مسابقه نفس است ...
قرآن ! من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،خواندن تو آز آخر به اول ، یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .
آنانکه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ، گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است.
..جایی در پشت ذهنت ، به خاطر بسپار که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست
+ رقص و سماع طریقه مولویه
در این مراسم شیخ در وسط دایره اى مى ایستد. قالیچه اى سرخ رنگ (نماد اتحاد با عالم شهود) به سوى مکه گسترانده مى شود. مراسم با تلاوت قرآن و نعت (شعرى که در ثناى نبى سروده مى شود) آغاز مى شود. نوازندگان روبروى شیخ مى نشینند و سکوتى که در پى تلاوت قرآن و نعت نبى بر مجلس سایه افکنده با صداى طبل شکسته مى شود. پس از آن تکنوازى نى شروع مى شود. سپس درویشان به دنبال شیخ در دایره تالار مى ایستند و به یکدیگر سر فرو مى آورند.رقص با نخستین سلام یک درویش آغاز مى شود. درویش با بوسه اى بر دست شیخ از او براى سماع رخصت مى طلبد. مرشد سماع، او را به جاى خود راهنمایى مى کند. نوازندگان و خوانندگان کر شروع به خواندن مى کنند. شیخ در جاى خود ایستاده و درویشان برگرد او باز مى شوند و مى چرخند و آهسته ذکرالله، الله، الله را زیر لب تکرار مى کنند. این بخش ازمراسم تقریباً ۱۰دقیقه به طول مى کشد و براى چهاربار تکرار مى شود. در چهارمین سلام خود شیخ نیز به رقص ملحق مى شود. در نظمى خورشید وارمولانا، شیخ، نماد خورشید است و درویشان به مانند ستارگان به دور خود و به دور شیخ چرخ مى زنند.ایشان چرخ زنان دست راستشان را براى کسب رحمت الهى به سوى آسمان دراز مى کنند تا آن را به قلب خود منتقل سازند و از قلب نیز با پایین آوردن دست چپ به سوى زمین آن را از رحمت الهى سیراب مى سازند. هنگامى که یک نفر پاى خود را محکم به زمین مى کوبد، دیگرى دنباله کار او را مى گیرد و رقص را ادامه مى دهد. فراز و فرود پاى راست دائماً با ذکر آهنگین الله، الله، الله همراه است. بدین ترتیب سمبولیزم نهان در رقص و سماع طریقه مولویه به عشق آسمانى و شور عرفانى و نیز اتحاد با خدا اشارت دارد. در پایان، درویشان هوهوکنان به یکدیگر ملحق شده و با ذکر فاتحه و اداى نماز براى مولانا و شمس تبریزى مراسم را به پایان مى رسانند.
+ اسرار التوحید
اسرار التوحید : محمد ابن منور
در میان آثار صوفیانه، اسرار التوحید هم از نظر محتوا و هم از نظر لطف تعبیر و شیوایی شهرتی بسزا دارد. برای پژوهش در مکتب تصوف و عرفان و آگاهی از اصول و فروع و تاریخ این مکتب که زمانی نفوذ شگفت آوری در جهان اسلامی داشته است تا آنجا که امیران و پادشاهان مقتدر در برابر مشایخ و پیران طریقت جانب احتیاط را رعایت می کردند، این کتاب مرجعی مهم است. خواننده ی کتاب در ضمن اطلاع از شرح حال ابو سعید ابی الخیر که داستان وار و به شیوه ای دلپذیر و شیرین تحریر شده است، با رسوم و عادات و طرز تشکیلات و اجتماعات صوفیه و مفهوم واقعی بعضی مصطلحات این فرقه از قبیل خلوت، ریاضت، مراقبت، سماع، رقص، خرقه، مرقع، زاویه، وجد، حال، قبض، بسط و نیز با بعضی رویدادهای تاریخی و اوضاع اجتماعی قرن پنجم و ششم واحوال و اقوال برخی از عرفا و مشایخ و رجال معتبر آشنا می شود.اسرار التوحید از مایه ی اخلاقی برخوردار است. نکات اخلاقی کتاب آنچنان شیوا و لطیف تعبیر شده است که حتی سختترین دلها را، اگر هم مداق " قلوبهم کالحجارة او اشدّ قسوةً " باشند نرم می کند.
استاد دکتر صفا اسرار التوحید را از جمله ی شاهکارهای انکار ناپذیر نثر پارسی می داند. وی معتقد است که " روانی انشا و انسجام و استحکام عبارات و رعایت تام و تمام موازین فصاحت و بلاغت در این کتاب به حد اعلای خود رسیده است و با آنکه کتاب در اواخر قرن ششم یعنی دوره ی استیلای سبک مصنوع نگارش یافته، به هیچ روی اثری از آثار تصنع جز در مقدمه ی آن مشهود نیست. کوتاهی جمله ها و تمامی آنها و به کار رفتن کلمات و ترکیبات اصیل پارسی از همه جای این کتاب مشهود است و سرگذشتها با چنان مهارت حکایت شده است که گیرندگی خاص آنها خواننده را همه جا مجذوب نگاه می دارد. " مرحوم بهمنیار در این سخن با دکتر صفا همعقیده است و می نویسد: " بهترین وصفی که از اسرار التوحید را از آغاز تا انجام شامل می شود، این است که نزدیک به هشت قرن از تألیف آن می گذرد و مندرجاتش همچنان تازه و به نثر مفهوم و متداول در این زمان تا به حدی شبیه و نزدیک است که خواننده ی آن تصور می کند که به خواندن شیواترین نثری که از قلم ماهرترین نویسنده ی قرن اخیر جاری شده است اشتغال دارد."
+ هلن کلر : نا بینای نابغه
هلن کلر: نابینای نابغه
هلن کلر ، در 27 ژوئن سال 1880 بدنیا آمد. پدرش آرتور کلر از یک خاندان قدیمی سویس بود که در آغاز دوران مستعمراتی آمریکا به این سرزمین کوچ کرده بود و مادرش کیت آدامز که همسر دوم آرتور بود . سالها از او جوانتر بود و از حیث نسب به ژنرال « ربرت لی » سردار نامی آمریکائی و فرمانده کل نیروهای ائتلافی بود . در شش ماهگی زبان به سخن گشود و هنوز یکسال نداشت که تبی سوزنده بر او مستولی گشت و از سه حس بزرگ حیاتی یعنی بینائی و شنوائی و تکلم محروم شد : علت این بیماری مرموز هرگز تشخیص داده نشد . در پنج سالگی بیشتر کارهای خانه را انجام میداد و با حافظه ای عجیب و نیروی مافوق تصور همه چیز را بکمک احساس درک می کرد . در هفت سالگی زنی بنام «آن مانسفیلد سولیوان » قدم بخانه هلن گذاشت تا تعلیم و ترتیب وی را به عهده گیرد . « آن سولیوان » زنی که بحقیقت سرنوشت هلن را تغییر داد با صبر و حوصله بسیار خواندن و نوشتن را به کمک انگشتان به هلن آموخت . هلن در دوازده سالگی به دبستان و دبیرستان و سپس به دانشگاه رفت در تمام این مدت آنچه را که استاد میگفت : آن سولیوان به کمک انگشتان به او می فهماند .
وی در سال 1902 کتاب « داستان زندگی من » را نوشت و دو سال بعد که این کتاب منتشر شد مردم استقبالی عجیب از آن بعمل آوردند در سال 1913 هلن کلر شروع به یک سلسله سخنرانی کرد و به شهرهای مهم آمریکا و اروپا سفر نمود . و در همین سالها اثر دیگر خود را بنام « خارج از دنیای تاریکی » نگاشت در بیستم اکتبر 1931 دوست وفادار او یعنی خانم آن سولیوان چشم از جهان بربست و هلن را تنها گذاشت . این زن عجیب تا بحال 12 کتاب را تالیف نموده و بخاطر شهرت عجیبش در همه جا معروف و مشهور است.
← صفحه بعد

نظرات ()